سلام.

سربازی من هم تمام شد.

۲۰ ماه خدمت و حالا انتظار برای کارت پايان خدمت

                  چه زود گذشت. عين عمر!

                                       برای همه سربازان اسلام آرزوی موفقيت می‌کنم.

                                                             مهدی

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤


الاخبار الجديده ...

السلام عليک علی المشاهدين کرام و القارئين هذا الوبلاک !!!

الخبر الاول :

قال مقام المعظم الفرواندهی الکل قوا :

الکاهش المدت الخدمت السربازی من الپنج الاسفند الهشتاد و دو الی السال الهشتاد و الشيش !!! بالميزان اليکماه !!!!!!!!!

الخبر الدوم :

نبود الپنجاه و دو روز ؟!!!!!!!!!!

الخبر السوم :

جناب الپارسای سرباز الفراری و البازداشتی ( مدظله العالی . جانم فداه !!) البازداشت فی الپادگان فی يوم الگذشته !!! ولکن مع پاچه خاری الفراوان لغوها هذا البازداشتی فی الساعت آخر الشب !! و ارجع الی منزلک !!!

الخبر الچهارم :

النداريم !!!!!!!

 

الی القاء  و من الله التوفيق الفراوان ....

 

 

 

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢


پيش‌بينی‌های نوسداراموش!

سه ماه کسر خدمت و معافيت ليسانسه‌ها رفت برای مجلس بعد... ديديد گفتم. من دارم غيب گو می‌شم.

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢


سرباز هم سربازهای قديم

...:(اخبار):...

حسين آقا تشريف آورده‌اند مرخصی سالانه (ساليانه). وبلاگ آپ ديت می کنند. همچنين شيطنت می فرمايند. (انگار خوش می گذرانند)(خوش باشند)

داداش پارسا اون هفته پنجشنبه «نه‌هست» ميل فرمودند. شنبه صبح به يک هفته بازداشت محکوم شدند. ظهر همون روز تبديل شد به سه روز اضافه خدمت. حالا هم خبر رسيده که فقط درج در پرونده و... شده. احتمالا تشويقی هم می گيره!!!

مهدی المثنی (الهی يک وقت بهش بد نگذره) می خوره و می چته و ... (سربازی‌هم سربازی های قديم)

فريد اين هفته‌های آخری بهش خوش نمی گذره. آهان ايشون بعد از چهار ماه وبلاگشون را بروز فرمودند. (خسته نباشند يک وقتی!)

احسان هم در محل خدمتش (هنرستان دخترانه) داره پير می شه. اين وبلاگ که سند هم خورده به نامش که حالشو ببره...

راستی به اطلاع می رسانم پيرو پيگيری‌های اينجانبان طرح کسر خدمت و معافيت ليسانسه‌ها رفت برای مجلس هفتم.... (بدين وسيله از شما برای حضور در مجلس ختم تشکر می کنم)

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢


زخمهای سرگشاده

سلام . قراره يه سلسه داستان خيالی واقعی از حوادث و اتفاقات روزمره در پادگانها بنويسم . واقعياتی را که خيليها نمی دونن و خيليها هم خودشون از نزديک ديدند . نوشته هايم خيلی تلخ خواهد بود بنابر اين

خواندن اين داستان به دختران و فراد زير ۱۸ سال توصيه نمی شود  .

---------------------------------------------------------------------------

شروع يک روز معمولی ..

صدای تلويزيون مانند پتکی بود که در صبح کله سحر از آسمان نازل شد . دوباره پتو را کشيد روی سرش . ولی صدا بلندتر از اين حرفها بود . صدای احمد هم در اومد که : خاموش کن اون سگ مصب رو ..

علی با همون حال يه لگد زد به حسين که روی تخت کناری بود و گفت: آی...جديد پاشو خاموشش کن چايی رو هم آماده کن خونه خاله که نيست .

حسين تازه دوهفته بود که به اين يگان آمده بود و همه کارها يه جوری بايد سر اون خراب ميشد . بعد از يک ربع وقتی ديد خوابش نمی بره با يه خميازه بلند شد و در دلش شروع کرد به فحش دادن به نظام و سربازی و خدمت و اون گوينده برنامه صبح و ورزش !!!

اه يه روز ديگه خدايا چقدر ديگه ؟ خسته شدم .

بقيه سربازها هم يکی يکی بيدار شدند فقط احمد بود که هنوز خودش را لای پتو پيچيده بود و غر ميزد . آحمد ماه آخر خدمتش بود .

علی دمپايی های لنگه به لنگه اش را از زير تخت بيرون کشيد و رفت به سمت دستشويی . يه نخ سيگار روشن کرد و با ولع تمام به آن پک زد . سعی کرد خودش را در دودهای آن محو کند . کارش که تموم شد سر زد با آشپزخونه و يه تيکه از نونهای ديشب رو برداشت و گاز زد . همون لحظه هم يکی دو تا سوسک از لای سفره بيرون زدند !!

با عصبانيت رفت و سر سعيد داد زد : آی...مگه تو ديشب شيفت نبودی ؟ چرا ظرفها رو نشستی؟

سعيد هم در جواب داد زد : خفه شو ايکبيری به تو چه ؟...که اينجوری عربده ميکشی؟

علی احساس کرد الان بايد غيرتی بشود و دست به يقه و خون و خونريزی راه بيندازد ولی دو سه تا فحش آبدار ناموسی بينشون رد و بدل شد و هر دو رفتن سراغ کارشون .

علی قبل از سربازی حرفهای خيلی از دوستان سربازی رفته اش را باور نداشت . اصلا توی کتش نمی رفت که يکی به ناموسش توهين کند و آروم بشينه . و بدتر از اون خودش هم همين کار را انجام بدهد 

ولی حالا همه چيز براش عادی بود . بين همه سربازها از هر ده تا کلمه هشتاش فحش بود . يکی ميگفت ديشب بابام ...بود !!  اونيکی ميگفت : بچه ها ...رضا رو ديدين عجبی ... .....  بقيه هم ميخنديدن و طرف مقابل هم يه چيزی ميذاشت روش پس ميفرستاد

بعد از نظافت احمد هم رضايت داد از تختش اومد پايين . همه سر و وضه کامل به خط شدن و پيش به سوی محل تجمع و شروع يه روز لعنتی ديگه ..........

-----------------------------------------------------------------------------

منتظر ادامه ماجراها باشيد . اينها واقعيات پادگانهای امروز ماست .

                                                                                                     داداش پارسا

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢


امروز را به خاطر بسپاريد...

روزنامه‌ها امروز در صفحه اول خود، خبری را انعکاس دادند که موجی از شادی را در پسران جوان و مخصوصا دانشگاه رفته‌ها برانگيخت:

خدمت سربازی ۱۸ ماه

دارندگان مدرک کارشناسی و بالاتر معاف

 

تبريک تبريک تکبير

 

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢


برف آمد . حسين هم آمد

بشمار...

يک

(طبق آخرين خبر‌ها) مقارن شب گذشته حسين آقا از بم بازگشتند. حسين که از روز يک شنبه هفته قبل و در پی بروز حادثه برای هموطنانمون به صورت داوطلبانه به بم رفته بود از اعضای تحريريه اين بلاگ است. ايشون از وقتی که رفته بودند تنها يک بار آنهم در پنجشنبه شب با خانواده شان تماس گرفته و سلامتی جسمی اش را خبر داده بود. شما می توانيد متن جديد او را در بلاگ غريبه‌ای که ديگر غربيه نيست درباره بم نوشته مشاهده کنيد...

دو

امروز توی يک پادگان توی همين شهر بزرگ فرمانده صبح وارد محوطه شد. مثل ناپلئون دستش را از لای کتش برده بود داخل لباسش. به طرف سوله می رفت تا به يکی گير بده. که يک دفعه يک پايش ليز خورد. هر قدر می خواست تعادلش رو حفظ کنه، نتونست... خورد زمين. فرشاد و رضا زدند ريز خنده. فرمانده با چهره قرمز شده اونا رو ديد ... خدا به اونا رحم کنه... 

سه

قراره در اينجا يک تغييرات اساسی رخ بده. قراره اينجا شلوغ پلوغ بشه. پر بشه از سرباز. قراره اينجا يک ساختمون بسازيم. اونجايی که شما نشتيد آشپرخونه‌اش می شود. اونجا هم ... اينجا خبرايی است...

چهار

هنوز هم زمزمه‌هايی در مورد طرح جديد خدمت شنيده می شود. نمی دونم اون سه ماه بلاخره چی شد. اين مجلسی‌های محترم اگر رای می خواهند زودتر اقدام کنند. آزاد سازی ماهواره نخواستيم.اصلاح مطبوعات را هم بخشيديم.  لااقل وضع خدمت را سامان بدهند.

پنج

شما می دونيد اگر يک سرباز از سربازی سرباز بزنه چی ميشه؟!

هفت و هشت و نه و ده و يازده و ... را شما بگيد ...

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢


خوش به حال حسين

هر روز صبح ساعت پنج و نيم با صدای ارشد بيدار می شدند. او با يک ميله آهنی می زد به تخت‌ها . بعد هم فحش و ... . اما جمعه ها راحت بودند. کسی مزاحم نبود. صبحگاهی هم در کار نبود.... اما باز يکی داشت تخت‌ها را تکون می داد! يکی که می خواست کسی خواب نمونه. کم کم ديوارها هم تکون‌خوردند. بعد همه جا تاريک شد. ارشد هم خواب مونده بود...

 

حسين (غريبه‌ای که ديگه غريبه نيست) به صورت داوطلب رفت بم. شب قبلش اونو ديدم که چقدر مشتاق بود که بره . خوب به آرزوش رسيده. من آرزو داشتم که او چيزی را با خودش ببره اما نبرد. من به آرزوم نرسيدم... وقتی  برگرده شايد دعواش کنم.

 

پارسا گير داده که می خواد بره بم. فرمانده شان موافقت نکرده. گفته نمی شه. اون هم با کمک دوستاش يک وانت کمک جمع کردند فرستادن بم.

 

فريد را خبر ندارم چه کرده احتمالا اونم مشغوله

احسان را نديدم. فقط می دونم از ويرانی ارگ بهت زده شده. آخه اون چند وقت پيش اونجا را بازديد کرده

حميد دوستم که سرباز نيست هم برای عکاسی و کمک عازم بم است

من هم يک کارهايی دارم می کنم

اينجا توی ساختمان ما يکی از سربازها اهل بم بوده. از ديروز برای اون به ديوارها پيام تسليت زده اند. به او و خانواده محترمش که حالا پرواز کرده اند.

راستی شما جمعه می آييد؟

  
نویسنده : مهدي پارسااحسان فريد ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢